کیساستادی ۰۱ · طراحی تجربه
سی شب نوروز
یک مهمانی بزرگ آخر سال را با سی مهمانی کوچک عوض کردیم — و ارسال هدیه را کاملاً کنار گذاشتیم.

شناسنامه
- نام رویداد
- «سی روز تا نوروز» — نام انگلیسی برای مخاطب بینالمللی: NOWRUZ GALA
- خالق فرمت
- گروه بنای برتر
- ایده، طراحی تجربه و میزبانی
- احسان کیخا
- کارفرما
- بنای برتر — فرمتی داخلی، برای برند خودمان
- مکان
- دفتر خودمان، ایران
- زمان
- اسفند — سی روز پایانی سال. سه دورهی پیاپی؛ دورهای که اینجا مستند شده، تحویل ۱۳۹۹ به ۱۴۰۰ است.
- مهمانان
- معماران، مهندسان، سازندگان، تولیدکنندگان و شرکای بلندمدت — با دعوت
در یک نگاه
۳۰ شب پیاپی
۱۵ تا ۲۰ مهمان در هر شب
حدود ۴۰۰ مهمان در هر دوره
صفر هدیهی ارسالی
زمینه
نوروز آغاز سال ایرانی است — لحظهی دقیق اعتدال بهاری، که بیش از سه هزار سال است برگزار میشود و امروز بیش از سیصد میلیون نفر، از لسآنجلس تا تاجیکستان، آن را جشن میگیرند.
خانواده جمع میشود. دفتر سال بسته میشود. خانه از بالا تا پایین تکانده میشود. و همهچیز حول میزی چیده میشود به نام هفتسین — هفت نشانه، که یکی از آنها سبزه است؛ گندمی که هفتهها قبل، با دست، سبز شده است.
این پرمعناترین سفرهی سال است و دو هفتهی تمام وسط خانه میماند.
و ماه قبلش، اسفند، همان ماهی است که هر کسبوکاری در این کشور دقیقاً یک کار میکند: حسابها را میبندد و برای مشتریهایش هدیه میفرستد.
کاری که همه میکنند
صنعت فقط دو راه برای بدرقهی سال بلد است، و من ده سال هر دویش را انجام داده بودم.
راه اول، پیک است. یک جعبهی برندشده به چهارصد نشانی میرود. منشی تحویل میگیرد و امضا میکند. و جایی بین لابی و اتاق، تمام رابطهای که قرار بود آن هدیه حملش کند بیسروصدا بخار میشود — چون هدیهای که بدون آدم میرسد، هدیه نیست؛ یک مرسوله است.
راه دوم، جشن سالانه است. یک سالن، یک شب، چهارصد مهمان، یک صحنه، یک بوفه، سه ساعت. عکسهایش عالی میشود و فاکتورش سنگین. اما حسابوکتاب خرابش میکند: من بهعنوان میزبان، در یک شب نهایتاً بیست گفتوگوی واقعی میتوانم داشته باشم. از آن سیصدوهشتاد نفر دیگر پذیرایی شد. اما دیده نشدند.
هر دو گزینه یک متغیر اشتباه را بهینه میکنند: پوشش — اینکه به چند نفر رسیدیم. هیچکدام تماس را بهینه نمیکند — اینکه واقعاً با چند نفر حرف زدیم.
در کسبوکاری که تماماً روی رابطه میچرخد، ما داشتیم «دسترسی» میخریدیم.
منبع کمیاب در یک کسبوکار رابطهمحور هیچوقت فهرست مهمانها نیست؛ توجهِ میزبان است. پس دست از طراحی حول مهمانها برداشتیم و حول همان کمیابی طراحی کردیم.
تصمیمها
۰۱
نسبت را وارونه کن.
یک شب برای چهارصد نفر شد سی شب برای پانزده تا بیست نفر. همان مخاطب، همان ماه، همان مرتبه از بودجه — فقط بازتوزیعشده. حالا هر مهمان وارد اتاقی میشد که در آن یکی از معدود آدمها بود، و من آنجا بودم؛ بیعجله، بدون اینکه جمعیت را «مدیریت» کنم. صحنهای در کار نبود. با آن تعداد آدم در اتاق، صحنه یک توهین است.
سؤال بودجه همیشه بلافاصله بعدش میآید، پس جوابش این است: مجموع هزینه تقریباً برابر همان جشن واحدی درآمد که جایش را گرفت. دیگر لازم نبود در یک شب برای چهارصد نفر شام بدهیم، و همان صرفهجویی مستقیماً تبدیل شد به یک هدیهی یادگاری برای هر شرکتی که آمد. بخشی از باقی هزینه را هم اسپانسرهایی پوشش دادند که خودمان وارد فرمت کردیم — و این همان بخشی است که اغلب دیده نمیشود: پانزده تصمیمگیرنده در یک اتاق، سی شب پیاپی، بهمراتب راحتتر از یک جمعیت اسپانسر میگیرد.

۰۲
در خانهی خودت میزبانی کن.
سالن اجاره نکردیم. هر سال دفتر خودمان را خالی میکردیم و از نو به فضای آن شب تبدیلش میکردیم. این تصمیم خوبی از نظر هزینه هم بود، ولی تصمیمِ هزینهای نبود. در فرهنگ ایرانی مهمان را در خانه میپذیری؛ سالن اجارهای میگوید ما جایی کرایه کردهایم که شما را ببینیم. ضمناً هر مهمان از کنار همان میزهایی رد میشد که کار خودش آنجا ساخته شده بود. هیچ کاتالوگی تا حالا چنین مدرکی ارائه نکرده است.

۰۳
ماهی را انتخاب کن که هیچکس نمیخواهد.
عقل رایج میگوید در اسفند بازاریابی نکن: بودجهها بسته است، کسی خرید نمیکند، کل کشور حواسش جای دیگری است. و دقیقاً به همین دلیل باید همانجا بود. ما در تنها ماهی از سال آمدیم که چیزی برای فروختن نداشتیم، و هر کسی که در آن اتاق بود این را حس میکرد. هیچ راه سریعتری برای اعتمادسازی وجود ندارد از اینکه وقتی آشکارا چیزی گیرت نمیآید، حاضر باشی.
۰۴
چیزی بده که در زندگی طرف «کار» داشته باشد.
هدیهی برندشده را کلاً کنار گذاشتیم. بهجایش هر مهمان با یکی از سینهای سفرهی خودش بیرون میرفت — یک ظرف سبزه، یا گلی برای سفره. هزینهاش کسری از یک هدیهی سازمانی بود، و کاری کرد که هیچ هدیهی سازمانی از پسش برنمیآید: به خانه رفت. وسط سفرهی خانواده ایستاد، در عکسگرفتهشدهترین و پراحساسترین دو هفتهی سالشان، جلوی چشم پدر و مادر و بچههایشان. خودکار برندشده میرود توی کشو. سبزه میرود وسط سفره.
در کنارش، هر شرکت یک هدیهی یادگاری میگرفت — همان چیزی که در دفتر میماند. یک هدیه برای خانه، یکی برای میز کار، و هیچکدام لوگویی نبودند که دنبال سطحی برای نشستن بگردند.

۰۵
یا خودت تحویل بده، یا اصلاً نفرست.
هیچچیز ارسال نشد. خودِ تحویلدادن، همان شب بود — دلیل آمدن، و لحظهای که رابطهی یک سال رسماً بسته و دوباره باز میشد. حذف پیک یک ردیف هزینه را پاک نکرد؛ یک ردیف لجستیکی را به اوج احساسی رویداد تبدیل کرد.

۰۶
سی شب یعنی سی بار تمرین.
رویدادی که یک بار برگزار میشود فقط بعدش قابل بازبینی است. رویدادی که سی شب پشتسرهم اجرا میشود، حین اجرا قابل مهندسی است. شب سوم چیزی یادمان داد که شب چهارم اصلاحش کرده بودیم. ورود، موسیقی، ترتیب فضا، لحظهای که هدیه رو میشد، اینکه یک شب چقدر باید طول بکشد — همهاش در لحظه، جلوی مهمان واقعی، به مدت یک ماه تنظیم شد. هفتهی آخر دیگر یک برنامه نبود. یک ماشین بود.
۰۷
همانجا که میزبانی میکنی، ضبطش کن.
گوشهای از فضا را برای عکس یادگاری ساخته بودیم و دوربین را در فضایی گذاشته بودیم که از قبل طراحی شده بود. به مهمانها از قبل چیزی نمیگفتیم. وسط شب یک نفر را میبردیم داخل آن فضا و ازش میخواستیم سال نو را تبریک بگوید. کسی فرصت آمادهشدن نداشت، و دقیقاً به همین دلیل تصویرها خوب از آب درمیآمد. سی شب، یک سال محتوا تولید کرد — پرتره، تبریک، مصاحبههای سیثانیهای بدون گارد — و فیلمی که بعدها از دلش درآوردیم، خودش به یک لحظه تبدیل شد. بیشتر شرکتها گروه فیلمبرداری استخدام میکنند تا رویدادشان را مستند کنند. ما لحظهای طراحی کردیم که خودش محتوا تولید میکرد.

۰۸
همان شب، جواب را بنویس.
یک دفتر داشتیم. نه دفتر ثبت ورود مهمان — دفتر خاطراتِ آن شب، که باز وسط فضا میماند و مهمانها پیش از رفتن در آن مینوشتند. بعضی یک خط، بعضی یک بند. بعداً میخواندیمشان، و یک چیزها مدام تکرار میشد: «فراموشنشدنی»، و — که برای ما خیلی کاربردیتر بود — «مثل یک جشن کوچک صمیمانه و دوستانه بود، نه یک برنامهی کاری». همین یک جمله، کل بریفِ طراحی است که با دستخط خودِ مهمان به ما برگردانده شده.
پانزده سال قبلترش، وسط یک سالن نمایشگاه ایستاده بودم و مشتری پرسیده بود «خب… خوب بود؟» و من جواب صادقانهای نداشتم. این، همان جواب است؛ همان شب جمع شده، توسط تنها کسانی که صلاحیت دادنش را دارند.
تجربه یک حالوهوا نیست؛ یک سیستم است. سی شب همان جایی است که میفهمی کدامیک را ساختهای.
جزئیاتی که اهمیت داشت
آن دوره ما را از سال ۱۳۹۹ به ۱۴۰۰ برد — یک تحویلِ قرن در تقویم ایرانی. هیچکس در قید حیات تا آن روز این عدد را با صدای بلند نگفته بود، و معلوم بود. مهمان را میبردیم جلوی دوربین، ازش میخواستیم سال نو را تبریک بگوید، و میگفت «سال ۱۳۰۰». یا فقط «۴۰۰». یا وسطش میایستاد و با خنده از اول شروع میکرد. آن ماه، این خودش تبدیل به جوکِ هر شب شده بود.
هیچ برداشتی را دور نریختیم، حتی خرابشدهها را. ماهها بعد از همان برداشتهای خراب یک فیلم کوتاه ساختیم و در یکی دیگر از رویدادهایمان پخشش کردیم. واکنشی که گرفت از هر چیزی که برای آن شب برنامهریزی کرده بودیم بزرگتر بود — چون تماشاگر داشت خودش را میدید، دقیقاً در لحظهای که بدون گارد بود.
نتیجه
- شبهای پیاپی در هر دوره
- ۳۰
- دورهها
- ۳
- مهمان در هر شب
- ۱۵ تا ۲۰ نفر، با دعوت قبلی
- کل مهمانان هر دوره
- حدود ۴۰۰ نفر
- نرخ پذیرش دعوت
- بالای ۹۰٪
- هدیهی ارسالشده با پیک
- صفر
- بودجه در مقایسه با فرمت جشن واحد
- تقریباً برابر — بازتوزیعشده، و بخشی با اسپانسر
از کجا فهمیدیم
اول، دفتر گفت — و جملهای که مدام در آن تکرار میشد، عیناً همان بریفِ طراحی بود.
بعد، رفتار تأییدش کرد. مهمانی که یک شب میزبانش بودیم، شب دیگری دوباره میآمد — بدون دعوت، و یک نفر را هم با خودش میآورد. بعضی فردایش برای ما هدیه میفرستادند؛ مهمانی که میزبان را جبران میکند، که در این فرهنگ تعارف نیست — اعلام موضع است دربارهی اینکه آن شب کجای ذهنش نشسته. و فرمت هر سال بهتر شد: دورهی سوم شبِ بهتری بود از دورهی اول، که کارِ همان سی بار تمرین در فصل است.

قابهای بیشتر از آن شبها
اگر نوروز را جشن نمیگیرید، این یعنی چه
آیین، ایرانی است. مکانیزم، نه.
01
گفتوگو بشمار، نه گیرنده.
بودجهی آخر سالت را تقسیم کن بر تعداد گفتوگوهای واقعیای که تولید کرد. اگر آن عدد زیر سی است، تو داری یک عملیات لجستیکی اجرا میکنی که یک مهمانی هم به آن وصل است.
02
تکرار، ارزانترین ارتقای کیفیت است.
ده شام کوچک تقریباً همانقدر خرج برمیدارد که یک پذیرایی بزرگ، و شام دهم بهشکل چشمگیری بهتر از شام اول است. رویداد سالانهی تکنسخهای هیچوقت بهتر نمیشود؛ فقط از سر گذرانده میشود.
03
بهترین هدیه، در آیینِ خودِ گیرنده کاری برای انجامدادن دارد.
نه لوگوی تو در زندگی او — حضور تو در لحظهای که از قبل قرار بود برایش مهم باشد. آن سفرهای را پیدا کن که بههرحال چیده میشد.
04
در فصلی حاضر شو که چیزی برای فروختن نداری.
هر صنعتی یک ماه دارد که در آن آشکارا خبری از فروش نیست. آن ماه مال توست، و تقریباً هیچکس از آن استفاده نمیکند.
05
جواب را داخل خودِ شب بساز.
اگر بدون نظرسنجیِ یک هفته بعد نمیتوانی بگویی رویداد جواب داد یا نه، تو اندازهگیری طراحی نکردهای — امید طراحی کردهای. ابزار را همانجا در اتاق بگذار، وقتی آدمها هنوز همان حس را دارند.
06
لحظهای طراحی کن که محتوا را خودش بسازد.
بیشتر شرکتها گروه فیلمبرداری میگیرند تا از رویداد فیلم بگیرد. تو آن گوشه، آن سؤال و آن بهانهی وارد شدن را بساز؛ اتاق خودش تصویر تولید میکند — تمریننشده، که تنها نوعی است که کسی تماشایش میکند.
07
اگر فضا داری، داری از یک دارایی برند کماستفاده میکنی.
دفتری که فقط کارمند در خودش جا میدهد، با کسری از ارزشش کار میکند.
این فرمت سه سال اجرا شد و میتوانست ده سال اجرا شود. چیزی که کارش را ساخت نه فرهنگ بود، نه گل، نه موسیقی. یک تصمیم بود: اینکه دست از شمردنِ «به چند نفر رسیدیم» برداریم و شروع کنیم به شمردنِ «واقعاً چند نفر را دیدیم».
میدانید به چه چیزی نیاز دارید.
چهلوپنج دقیقه، مسئلهی واقعی، یک نگاه روشن و یک قدم اول.